تبليغاتX
تا آزادی تمامي دانشجویان دربند - برای آقای خاتمی می نویسم

آقای خاتمی ، باز هم پشت در ماندم. پشت در سالن چمران دانشکده فنی. درست مثل سال 83. از کلاسم زدم و آمدم تا حرفهایتان را بشنوم. امسال اما نه آنقدر عصبانی بودم و نه حس و حالی داشتم که خودم را به آب و آتش بزنم برای ورود. آن گوشه ایستاده بودم و بچه ها را نگاه می کردم که می خواستند سد انجمن سنتی تهران را بشکنند و داخل شوند و نمی توانستند. آنجا ایستاده بودم و خاطرات آنروز انگار برایم تکرار می شد.

آن سال اما مردهایی چند برابر من پله ها را گرفته بودند و ما هرچه هل می دادیم حریفشان نمی شدیم. آقای خاتمی، شما ندیدید که ما از ساعت  7:30 به دانشگاه آمدیم و با درهای بسته مواجه شدیم. ویدیو پروژکتور ها سالن را نشان می دادند که پر بود از بسیجی ها و ما عده ای که زودتر آمده بودیم و محبوس شده بودیم در راهرو طبقه اول فنی لجمان می گرفت و سیل جمعیت آن بیرون، در محوطه، پشت در های بسته فنی مانده بودند. ما شعارمی دادیم. ما عصبانی بودیم. ما به شما نقد داشتیم. ما فقط آمده بودیم که تریبون به ما هم داده شود تا حرفهایمان را بزنیم. اما چه سود، شما که نمی شنیدید.  با راهنمایی یکی از دوستان دری را که کنار سالن باز می شد از طبقه زیرین پیدا کردیم و سیل جمعیتی که حالا شیشه ها را شکسته بودند به ما ملحق می شدند. آنجا را اما شما ندیدید. ما روی پله ها به در فشار می آوردیم تا شکسته شود. حال بچه ها از فضای خفه  آنجا یکی یکی خراب می شد و من اگر آنروز خفه یا له نشدم مدیون کسی هستم که نمی شناختمش و او بود که دست هایش را سپرم کرده بود. دیگر در شرف غش کردن بودم که نفهمیدم در را باز کردند یا بچه ها شکستند. خود را وارد سالن کردیم و من چشمهایم سیاهی می رفت، شانس آوردم که  فواد  از هم دانشکده ای هایم مرا دید و جایش را به من داد. شما اما آن بیرون نبودید که حالمان را ببینید. ما کسانی بودیم که اگر سال 76 در دانشگاه بودیم  مثل نسل قبلمان عمل می کردیم. اما آنجا کسانی که شما را تشویق می کردند روزی دشمنانتان بودند. به خودم که آمدم شنیدم می خواهید بدهید بیرونمان کنند.خودتان باور می کردید که ما را؟؟؟؟ روز تلخی بود. درست بود. نظام برای شما عزیزتر از مردم بود. ما اشتباه می کردیم.

 شما آن بیرون را ندیدید مثل 18 تیر. آنجا در خیابان نبودید. من اما بودم. فقط 13 سال داشتم. اما کنار مردم بودم. من خون را می دیدم، من باتوم را می دیدم. من انصار را می دیدم. آتش را می دیدم. شما اما کجا بودید؟

شما نبودید و آن جوانها را  می زدند و می گرفتند آنها که روزی حامیان شما بودند.

 سال 82 را چطور یادتان هست؟ تحصن  نمایندگان مجلس را؟ کاری ندارم مجلس می توانست خیلی بهتر عمل کند. کاری ندارم که این سیستم آنقدر بسته است که آن مجلس هم راه به جایی نمی برد. اما کار آنها شایسته بود در مقابل شورای نگهبان ایستادن ستودنی بود. شما چرا سکوت کردید؟ در همین سالن چمران بود که بچه ها از آنها حمایت می کردند و ما هم. من ترم اولی هم. 19 بهمن 1382 بود آنروز. آنروز که در خیابان ماموران لباس شخصی دنبالمان بودند. و من هر چه به پگاه می گفتم ، قبول نمی کرد، حق داشت باور نکند ، آخر ما ترم اولی ها چه کاره  بودیم؟ ما فقط همراهی می کردیم بزرگترهایمان را، آنها که تجمع را رهبری می کردند. اما در همین کارگر شمالی بودم  باز هم که پگاه مرا بردند و من فقط نگاه کردم، مثل مردمی که جمع شده بودند و فقط نگاه می کردند. هر چه چانه زدم با آن مامور نیروی انتظامی که لباس شخصی ها مامور سوار کردن پگاه کرده بودند، به خرجش نرفت که نرفت. شما سحرها و پگاه ها را ندیدید. من ترم اولی دستم به هیچ جا بند نبود و جز اضطراب چیزی نداشتم.

حالا چند سال گذشته؟ شما باز هم آمدید به همان جا. همان جایی که طرفداران شما یا به قول خودشان اطلاعاتی ها!!! گاز فلفل به چشم عزیزانم می زدند. من اما بودم آنجا ایستاده بودم و می دیدم چطور چشم دوستانم را سوزاندند. چرا؟ فقط برای تریبون دادن؟ یکی شان را بوسیدم. شال گردنم را دور بینی یکی دیگر بستم که بتواند در آن هوا نفس بکشد. اما شما آنجا مشغول سخنرانی بودید. صدایتان را می شنیدم و لبخندتان را تصور می کردم که چطور به خودتان می بالید سیل مشتاقان را به دور خود جمع کردید. ما اما آن بیرون مانده بودیم. درست مثل سال 83.

شنیدم که می گویید حق تحصیل برای همه ست با هر دینی  ( چه ثبت شده چه نشده) همه فهمیدند منظورتان به کدام دین است و آنجا صدای شنونده های درون سالن را شنیدم که "هو" می کردند. من اما اگر داخل بودم. یک تنه برایتان کف می زدم. ما اگر بودیم. اما ما را لایق داخل آمدن نمی دانستند. مشارکتی های کرج و ... از ما بهتران ها بودند. کاش سری هم به پشت در می زدید. ای کاش

پ.ن- حالم خراب می شود اینرا که می خوانم. حالم خراب می شود. دیوانه می شوم اینرا که می خوانم:

۲ دانشجوی دختر دانشگاه مازندران بر اثر نشت گاز در خوابگاه جان سپردند

http://www.autnews.us/archives/1387,09,00015044

+ نوشته شده توسط سحر رضازاده در پنجشنبه 28 آذر1387 و ساعت 11:27 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM